تبليغاتX
لرهای لک زبان























لرهای لک زبان

لک زبان ها در محدوده لرستان قدیم (ایلام کرمانشاه ولرستان)

 عیسی قائدرحمت
 هویت و سرزمین لرهای عراق



صحبت از مهاجرت خانواده هایی از مردم پشتکوه به خاک عراق برای رهایی از ظلم والی لرستان است که این مباحث نباید این ابهام را به وجود بیاورد که قسمت شرقی خاک عراق لر نشین نبوده است کما آنکه در جای جای مناطق لرنشین، نه تنها در خانقین بدره و مندلی .. بلکه در کرمانشاه و خرم آباد و... پذیرای مهاجرین همتبار لر بوده اند یا به عبارتی همه ی مناطق لر نشین چه در ایران و چه در عراق به مهاجرین لر پناه داده اند. جدا از اینها تا زمان پایان ساسانیان، مناطق خانقین و مندلی و بدره و.. همواره ایرانی نشین بوده اند و این عربها بوده اند که این مناطق را تصرف کردند و در واقع این اعراب هستند که در این مناطق مهاجر محسوب می شوند نه لرها .

 

جنگ های بین دو کشور ایران و عراق چه قبل از انقلاب اسلامی و چه در بعد از انقلاب، عملا ارتباط لرهای دو طرف مرز را باهم قطع کرده بود این قطع ارتباط باعث شد که لرهای ایران و عراق شناختی از هم نداشته و حتی فراتر از آن هویت قومی خود را کمرنگ کنند. در زمانی که - با وجود تکنولوژی جدید اینترنت – لرهای دو طرف مرز همدیگر را پیدا  کردند در ابتدا این کشف، بهت و تعجب بسیاری در ایران را بر انگیخته بود که آیا در عراق هم لر داریم!؟

این آگاهی ناقص و ابتدایی، تصورات گوناگونی در بین مردم لر ایران پدید آورده بود بعضی از نویسندگان لر مدعی بودند که «آنها اشتباهی خود را لر می نامند زیرا درک درستی از لر ندارند»  که جای بسی تعجب است کسانی قومیت خود را اشتباه بگویند. در واقع اظهار نظر خنده دار آنها ناشی از این است که آنها کرد و لر بودن را دو مبحث کاملا مجزی میدانند.

 

 از دیگر تصورات آنها این است که فکر می کنند لرهای عراق از مهاجران ایران هستند درست مانند لرهایی که به قزوین و یا خراسان شمالی و یا .. مهاجرت کرده اند اما در واقع این چنین نیست لرهای عراق از همان آغاز در سرزمین خود در عراق ساکن بوده اند. در واقع سرزمین آنها بخش غربی استان ایلام است که در خاک عثمانی (عراق امروزی ) جای گرفته است  درست مانند بلوچستان ایران که بخش شرقی آن در خاک پاکستان قرار دارد و یا آذربایجان ایران که قسمتهائی از آن به تصرف روسها درآمد و ضمیمه ی خاک شوروی شد و یا در مورد کردها...

 در مورد لرها هم غربی ترین بخش سرزمین آنها همواره در طول تاریخ بین ایران و حکومت خلفا و یا  ایران و عثمانی دست به دست  شد تا این که در آخر در خاک عراق باقی ماند.

به این صورت که  آخرین سرزمین جدا شده، مربوط به باغشاه والی است که شرح آن در کتاب تاریخ سیاسی اجتماعی کردهای فیلی آمده است (صفحات113-115) و در کتاب سفرنامه ی گروته هم به موضوع جنگ والی با عثمانی برای تصاحب  سر زمین  پرداخته است (صفحه ی20) و باز درکتاب تاریخ سیاسی اجتماعی کردهای فیلی (پاورقی صفحه ی319 )چنین می خوانیم «مندلی، زرباطیه، بدره، جسان و علی غربی در اصل جزئی از منطقه ی پشتکوه هستند که بعد از قرارداد صلح بین دولت صفوی و عثمانی در سال 1049 قمری این مناطق به دولت عثمانی تعلق گرفت».

درست است که این مناطق از خاک عراق، در اصل لر نشین بوده اند (و یا مراتع گرمسیری عشایری قوم لر بوده اند) اما امروزه در این مناطق علاوه بر لرها  جمعیتی زیادی از عربها زندگی میکنند "در کتاب سفرنامه مکه،  سیف الدوله در سفرش از بغداد به طرف همدان، از شهر های بعقوبه، شهروان، قزل رباط، خانقین ، مندلی عبور می کند او ساکنان این شهرها را کرد (لرفیلی ) و عرب معرفی می کند". گویا نسبت جمعیت  آنها به این صورت است که هر چه از بقوبه  به سمت مرز ایران نزدیک تر می شویم بر جمعیت لر افزوده و از جمعیت عرب کاسته می شود. تا جایی که در خاک ایران، زبان کاملا لری (کردی) می شود.

البته عملکردهای  حکومت دیکتاتوری صدام  را نباید نادیده گرفت. صدام تنفر زیادی از لرها داشت زیرا عرب نبوده و نژاد ایرانی داشتند. و مهمتر  اینکه شیعه هم بودند. اوج این تنفر مربوط به زمان جنگ با ایران و سرکوب شیعیان عراق بود. بنابراین با کشتار قومی لر ِعراق  و با تحت فشار قرار دادن آنها، کاری کرد که جمعیت لرها در سرزمینشان در عراق تا حد بسیار زیادی کاهش یابد و در عوض اعراب  را به مناطق و سرزمینها و روستاهای خالی از سکنه ی لرها گسیل داشت. پس هولوکاست لرها را در آنجا به عینیت باید دید.

در بعضی از نوشته های قلم بدستان ایلام، صحبت از مهاجرت خانواده هایی از مردم پشتکوه  به خاک عراق برای رهایی از ظلم والی لرستان است که این مباحث نباید این ابهام را به وجود بیاورد که قسمت شرقی خاک عراق لر نشین نبوده است کما آنکه در جای جای مناطق لرنشین،  نه تنها در خانقین بدره و مندلی .. بلکه در کرمانشاه و خرم آباد و... پذیرای مهاجرین همتبار لر  بوده اند  یا به عبارتی همه ی مناطق لر نشین چه در ایران و چه در عراق به مهاجرین لر پناه داده اند.

جدا از اینها تا زمان پایان ساسانیان، مناطق خانقین و مندلی و بدره و.. همواره ایرانی نشین بوده اند و این عربها بوده اند که این مناطق را تصرف کردند و در واقع این اعراب هستند که در این مناطق مهاجر محسوب می شوند نه لرها .                    

 

منابع

1 – سفرنامه سیف الدوله معروف به سفرنامه مکه نوشته سیف الدوله سلطان محمد . به تصحیح علی اکبر خداپرست نشر نی صفحات 248 -256  

2 -  سفرنامه گروته  به قلم هوگو گروته . ترجمه مجید جلیلوند  نشر مرکزصفحه 20-21

3 -   تاریخ سیاسی اجتماعی کردهای فیلی ، در عصر والیان پشتکوه ( ایلام ) . مولف مراد مرادی مقدم . انتشارات پرسمان :الماس دانش

4 – تاریخ والیان پشتکوه (ایلام ) . تالیف ابراهیم یعقوبی . ناشر : موسسه مطبوعاتی دارالکتاب (جزایری )   

:: در همین

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 9:30 توسط دلفانی| |

بعضی از تحلیل گران خارجی سال 1975، یعنی اواخر سال 1353 و 9 ماهه ی اول سال 1354، را نقطه ی آغاز افول قدرت شاه در ایران می دانند. وقایعی

شاه بعد از روی كار آمدن كارتر در سال 1977، درصدد جلب رضایت وی برآمد. نخست دولت سیزده ساله ی هویدا را تغییر داد و جمشید آموزگار تحصیل كرده ی امریكا را به صدارت گماشت و راهی آن كشور شد. تظاهرات انبوه مخالفان هنگام ورود او به كاخ سفید كه موجب پرتاب گاز اشك آور از طرف پلیس و اشك ریختن كارتر و مهمانانش شد، آغاز ناخوشی برای این سفر بود.
كه در این سال رخ داد، به حسب ظاهر همه از نیرومندتر شدن موقعیت شاه و رژیم سلطنت در ایران حكایت می كرد. درآمد نفت چهار برابر شد و به مرز سالانه 20 میلیارد دلار رسید كه با قدرت خرید آن روز دلار، رقم هنگفتی به شمار می آمد. 

شاه با اعلام یك سیستم تك حزبی در اسفند 1353، حكومت مطلقه خود را بر كشور تثبیت كرد، آشتی با عراق و امضای قرارداد حل اختلافات دو كشور كه براساس بیانیه ی الجزایر تنظیم شده بود، به نگرانی های ایران از مرزهای غربی خود خاتمه داد، روابط ایران با همه ی كشورها اعم از شرق و غرب توسعه یافت و سیل سران و دولتمردان خارجی، برای بهره گرفتن از خوان نعمتی كه بر اثر افزایش ناگهانی درآمد نفت در ایران گسترده شده بود، به ایران سرازیر شد. در این میان درباریان، به فكر راه انداختن جشن های تازه ای افتادند. این بار پنجاهمین سال سلطنت خاندان پهلوی را در آبان 1354، بهانه ای برای ریخت و پا ش های تازه قرار دادند. اسدالله علم یكی از معاونین خود، دكتر باهری را كه سوابق توده ای داشت برای سرپرستی برنامه های تبلیغاتی این جشن ها برگزید و ده ها كتاب در وصف خاندان پهلوی كه هر یك با مقدمه ای با امضای علم آغاز می شد، انتشار یافت.

در فوریه ی سال 1976، یعنی در زمان حكومت فورد و یازده ماه قبل از آن كه كارتر وارد كاخ سفید بشود، یك هیئت تحقیقاتی از طرف سازمان اطلاعات مركزی امریكا (سیا) به سرپرستی «ارنست اونی» گزارشی درباره ی خاندان سلطنتی و ساختار حكومت در ایران تهیه كرد كه در تیراژ محدودی در مجموعه ی نشریات محرمانه ی سیا چاپ و بین مقامات سیا و بعضی مقام های بالای امریكا توزیع گردید.(2) در این گزارش، خانواده ی سلطنتی ایران «كانون
تیراندازی به سوی دانشجویان و دانش آموزان در 13 آبان 1357 در دانشگاه تهران و كشته و زخمی شدن تعدادی از آن ها، تظاهرات بی سابقه ی 14 آبان را در تهران به دنبال داشت. شاه همان روز با هلیكوپتر بر فراز شهر پرواز كرد و پس از مشاهده ی شعله های آتش كه از صدها نقطه ی شهر زبانه می كشید، به كاخ نیاوران بازگشت و سفیران امریكا و انگلیس را نزد خود فرا خواند تا تصمیم خود را به تشكیل یك دولت نظامی به آن ها ابلاغ كند.
عناصر فساد و هرزه و شهوتران» معرفی شده و بیش از همه به شرح احوال اشرف پهلوی به عنوان با نفوذترین و در عین حال فاسدترین اعضای خانواده پرداخته بود و شاه، را زمامداری خودكامه كه به جز افراد خانواده ی خود فقط با ده، دوازده نفر، كه رأس آن ها امیر اسدالله علم وزیر دربارش قرار دارد، محشور است «فقط از این عده اطلاعاتی را كسب می كند. او با كسی مشورت نمی نماید و دیگران فقط مجری تصمیمات او هستند. ایران عملاً تیول چهل خانواده است كه مقامات دولتی و تجارت را تحت كنترل خود دارند و بعد از آن ها 150 تا 160 خانواده ی دیگر هم هستند كه در درجه ی دوم اهمیت قرار گرفته اند و رده ی دوم مقامات سیاسی و فعالیت های بازرگانی كشور را اشغال می كنند. مجموع این خانواده ها كه 200 خانواده می شوند، جایگزین قدرت و نفوذ 1000 فامیلی شده اند كه امریكایی ها در گذشته از آن به عنوان خانواده ی حاكم بر ایران نام می بردند. گزارش سیا در تشریح نهادهای سیاسی در ایران می نویسد:

«دولت و پارلمان در ایران فاقد اختیار و قدرت نهادهای مشابه در حكومت دموكراسی هستند و عملاً جز صحه نهادن بر تصمیمات شاه و اجرای آن نقشی ایفا نمی كنند.»

شاه بعد از روی كار آمدن كارتر در سال 1977، درصدد جلب رضایت وی برآمد. نخست دولت سیزده ساله ی هویدا را تغییر داد و جمشید آموزگار تحصیل كرده ی امریكا را به صدارت گماشت و راهی آن كشور شد. تظاهرات انبوه مخالفان هنگام ورود او به كاخ سفید كه موجب پرتاب گاز اشك آور از طرف پلیس و اشك ریختن كارتر و مهمانانش شد، آغاز ناخوشی برای این سفر بود. اما شاه در همان دیدار نخستین با رییس جمهور جدید امریكا سر تسلیم فرود آورد و متعهد شد از افزایش قیمت نفت جلوگیری كند. در این مذاكرات، شاه جای هیچ گله و شكایتی برای امریكایی ها باقی نگذاشت، به طوری كه در بازگشت اعتماد به نفس خود را باز یافته و بار دیگر با خیال راحت بر اریكه ی سلطنت تكیه زده بود. ولی مشكلات اقتصادی و نابسامانی های ناشی از ریخت و پاش های گذشته از یك طرف
با روشن شدن جرقه های اولیه انقلاب و فشار نیروهای مخالف رژیم و هماهنگی قیام های مردمی به رهبری امام خمینی قدس سره و كشتار 17 شهریور و برگزاری مراسم چهلم های مختلف شهدا در تهران، تبریز، اصفهان ،مشهد و ...، و اعتصاب كارگران شركت ملی نفت و چاپ مقاله توهین آمیز احمد رشیدی مطلق علیه امام« قدس سره»، كنترل امنیت كشور از دست نیروهای رژیم و حتی حكومت نظامی خارج شد و پایه های اقتدار رژیم 2500 ساله شاهنشاهی سست شده و منجر به فرار شاه گردید.
و تشدید مخالفت ها با حكومت خودكامه و مفاسد و مشكلات ناشی از آن، به تدریج روند نهضتی را در جامعه شدت بخشید كه مهار آن روز به روز دشوارتر می شد. آموزگار در كار خود فرو مانده و هویدا هم كه به وزارت دربار منصوب شده بود، از هیچ گونه كارشكنی در كار دولت فروگذار نمی كرد و سرانجام با انتشار مقاله ی توهین آمیز نسبت به امام خمینی« قدس سره» در روزنامه ی اطلاعات در 17 دی 1356، كاری ترین زهر خود را به حكومت آموزگار ریخت.

این مقاله به ابتكار هویدا تهیه و شاه بر انتشار آن صحه گذاشت و حتی لحن آن را تندتر كرد. سرانجام دولت آموزگار از كار بر كنار شد و شاه شریف امامی را كه مهره انگلیسی ها بود روی كار اورد تا بتوانددر كنار حمایت امریكا، رضایت انگلستان را نیز جلب نماید. انخاب شریف امامی به نخست وزیری هم هیچ یك از انتظارات شاه را بر نیاورد. عقب گرد ناگهانی رژیم در برابر مخالفان و آزادی مطبوعات، به گسترش فعالیت های مخالف رژیم انجامید. اقدام شتابزده ی رژیم در برقراری حكومت نظامی، فاجعه ی 17 شهریور میدان ژاله (شهدا) را آفرید. انعكاس جهانی این فاجعه رژیم را از اجرای مقررات حكومت نظامی بازداشت و تظاهرات و اعتصابات تازه ای را به دنبال آورد.

تیراندازی به سوی دانشجویان و دانش آموزان در 13 آبان 1357 در دانشگاه تهران و كشته و زخمی شدن تعدادی از آن ها، تظاهرات بی سابقه ی 14 آبان را در تهران به دنبال داشت. شاه همان روز با هلیكوپتر بر فراز شهر پرواز كرد و پس از مشاهده ی شعله های آتش كه از صدها نقطه ی شهر زبانه می كشید، به كاخ نیاوران بازگشت و سفیران امریكا و انگلیس را نزد خود فرا خواند تا تصمیم خود را به تشكیل یك دولت نظامی به آن ها ابلاغ كند. سفیر امریكا نظر موافق واشنگتن را با استقرار یك دولت نظامی اعلام داشت. سفیر انگلیس نیز گفت:

دولت انگلستان آنچه را كه اعلی حضرت به مصلحت كشور خود تشخیص دهند، تأیید می كند. شاه پس از این ملاقات حكم نخست وزیری ارتشبد ازهاری را امضا كرد و فردای آن روز ضمن اعلام تشكیل دولت نظامی گفت كه صدای انقلاب ملت را شنیده و قول می دهد كه اشتباهات گذشته جبران شود.

دولت نظامی در همان چند روز اول ناتوانی خود را در اداره
شاه در مصاحبه ی كوتاهی به خبرنگاران گفت: «مدتی است احساس خستگی می كنم و احتیاج به استراحت دارم. ضمناً گفته بودم پس از این كه خیالم راحت شود و دولت مستقر گردد، به مسافرت خواهم رفت. این سفر اكنون آغاز می شود و تهران را به سوی آسوان در مصر ترك می كنم. امروز با رأی مجلس شورای ملی كه پس از رأی سنا داده شد، امیدوارم كه دولت بتواند هم به جبران گذشته و هم در پایه گذاری آینده موفق شود.»
ی امور كشور نشان داد و موج تظاهرات و اعتصابات بعد از چند روز وقفه از سرگرفته شد. حكومت نظامی هم عملاً كارآیی خود را از دست داد، زیرا مقررات حكومت نظامی در مورد منع اجتماعات اجرا نمی شد. حكومت نظامی به ویژه در مورد مطبوعات سختگیری كرد، ولی نویسندگان مطبوعات زیر بار سانسور نرفتند و دست به اعتصاب زدند و مردم بیش از پیش برای آگاهی از آنچه در كشورشان می گذشت به رادیوهای بیگانه روی آوردند. گسترش موج اعتصابات در سراسر كشور، بخصوص صنعت نفت، مملكت را به حال فلج كامل در آورد و درآمد ارزی كشور به صفر رسید. شاه برای خروج از بن بستی كه در آن گرفتار شده بود به رهبران جبهه ی ملی روی آورد و قبل از همه دكتر غلامحسین صدیقی را برای مقام نخست وزیری در نظر گرفت. دكتر صدیقی پس از یك هفته مطالعه و مشورت، پاسخ ردّ داد. شاه از شاپور بختیار دعوت كرد. بختیار این پیشنهاد را به شرط گرفتن اختیار كامل و خروج شاه از كشور بعد از رأی اعتماد مجلسین به دولت پذیرفت. شاه ناگزیر، تمام شرایط را پذیرفت.

با روشن شدن جرقه های اولیه انقلاب و فشار نیروهای مخالف رژیم و هماهنگی قیام های مردمی به رهبری امام خمینی قدس سره و كشتار 17 شهریور و برگزاری مراسم چهلم های مختلف شهدا در تهران، تبریز، اصفهان ،مشهد و ...، و اعتصاب كارگران شركت ملی نفت و چاپ مقاله توهین آمیز احمد رشیدی مطلق علیه امام« قدس سره»، كنترل امنیت كشور از دست نیروهای رژیم و حتی حكومت نظامی خارج شد و پایه های اقتدار رژیم 2500 ساله شاهنشاهی سست شده و منجر به فرار شاه گردید.

در آن تاریخ همه ناظران سیاسی متفق القول بودند كه حل بحران، با حضور شاه در ایران امكان پذیر نیست و رهبر انقلاب اسلامی، به هیچ عنوان حضور شاه و رژیم سلطنتی را تحمل نخواهد كرد. شاه نیز پس از عدم موفقیت دولت نظامیازهاری در برقراری نظم و آرامش و رقع اعتصاب ها كه اقتصاد كشور را فلج كرده بود، راه دیگری جز خروج از كشور
در آخرین روزها فرح كوشید تا موافقت شاه را به استعفا از مقام سلطنت و تفویض مقام نیابت سلطنت به وی، طبق قانون اساسی جلب نماید. شاه نپذیرفت و گفت این كار مشكلی را حل نخواهد كرد. سرانجام شاه روز 26 دی 1357، فرار را بر قرار ترجیح داد. از اعضای خانواده ی سلطنتی تنها فرح مانده بود كه او نیز همراه همسرش از ایران خارج شد.
نداشت. تشریفات مربوط به خروج شاه خصوصی و غیررسمی بود. مشایعت كنندگان، نخست وزیر، رؤسای مجلسین، وزیر دربار، رییس ستاد ارتش و گروهی از مقامات وابسته به دربار بودند. فرودگاه مهرآباد در محاصره یگان های گارد شاهنشاهی بود. مقارن ساعت یازده و نیم صبح، شاه و همسرش، با یك هلیكوپتر وارد فرودگاه شدند.

شاه در مصاحبه ی كوتاهی به خبرنگاران گفت:

«مدتی است احساس خستگی می كنم و احتیاج به استراحت دارم. ضمناً گفته بودم پس از این كه خیالم راحت شود و دولت مستقر گردد، به مسافرت خواهم رفت. این سفر اكنون آغاز می شود و تهران را به سوی آسوان در مصر ترك می كنم. امروز با رأی مجلس شورای ملی كه پس از رأی سنا داده شد، امیدوارم كه دولت بتواند هم به جبران گذشته و هم در پایه گذاری آینده موفق شود.»

در مورد مدت سفر گفت:

«این سفر بستگی به حالت من دارد و در حال حاضر دقیقاً نمی توانم آن را تعیین كنم.»

ساعت نیم بعد از ظهر، شاه و همسرش تهران را به مقصد مصر ترك كردند.

در آخرین روزها فرح كوشید تا موافقت شاه را به استعفا از مقام سلطنت و تفویض مقام نیابت سلطنت به وی، طبق قانون اساسی جلب نماید. شاه نپذیرفت و گفت این كار مشكلی را حل نخواهد كرد. سرانجام شاه روز 26 دی 1357، فرار را بر قرار ترجیح داد. از اعضای خانواده ی سلطنتی تنها فرح مانده بود كه او نیز همراه همسرش از ایران خارج شد. پس از خروج شاه از ایران، موج شادی مردم را فرا گرفت و ملت با آمدن به خیابان ها و اظهار شادمانی و پخش گل و شیرینی این پیروزی بزرگ را جشن گرفت و رژیم سلطنتی كمتر از یك ماه پس از فرار شاه سقوط كرد و طومار عمر رژیم سرتاسر ظلم و جور 2500 ساله ی شاهنشاهی روز 22 بهمن 1357، درهم پیچیده شد.
کد مطلب : 143043
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 14:55 توسط دلفانی| |

شعرهای ایلیاتی هوشنگ رئوف

امسال بهار با دلم گفتم / چوپان گله ی پدرت می شوم / تا بهار رنگ به رنگ ." گلونی "ات را / از گلوی نی بر‌ آورم / اما از کج بختی من / تو شدی / عروس گله داری بزرگ // حالا مهریه ات / گله ای بزرگ بزرگ است / اما بدان / من عاقبت گرگ می شوم

   

      
1
نه در ییلاق
نه در قشلاق
هیچ کجا قرار ندارم
کاش
با ایل باد ها همسفر می شدم .

2
امسال بهار با دلم گفتم
چوپان گله ی پدرت می شوم
تا بهار رنگ به رنگ ." گلونی " ات را
از گلوی نی بر آورم
اما از کج بختی من
تو شدی
عروس گله داری بزرگ

3

حالا
مهریه ات
گله ای بزرگ بزرگ است
اما بدان
من عاقبت گرگ می شوم .

4

 ستاره
شنیده ام
که شام سور چرانی ات
           طعم خاک داده است
نمی دانستی ؟
آن گوسفندان سر بریده ی مفلوک
یاران نی نوازی من بودند
            در غروب های تنهائی

5

پدرت راست می گفت
چوپان و
      خواستگاری دختر کدخدا
  از این یتیم پای چراغ خانه ی مردم
                                     چه غلط ها !

6

راست می گفت
من و
       " کپه نکی" کهنه
 و دلی عاشق
به وسعت دشتی زیر برف و بارن
که آغل پر و
               خانه ی پنج دری رو به آفتاب نمی شود .
                                         
 7

حالا من مانده ام و
                 این کوه سخت
و آسمانی تاریک
که ستاره هایش را
بر " کلنجه ی " عروسیت دوختند .

8

ستاره!
مدتی ست
گلوی من و
          این نی
               بی تاب بی تاب اند
پدرت را بگو :
شبی
منتظر آتش بازی این یتیم پا برهنه با شد .





پی نوشت :
1 گلونی =سربند رنگ به رنگ
  2 کپه نک = پوششی بلند نمدی ضخیم از پشم که چوپانان استفاده میکنند  
3   کلنجه  = جلیقه ای مخملی که برای زیبائی بر آن سکه می دوزند  
  

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 12:1 توسط دلفانی| |

حسین حسن‌زاده رهدار
 از «مشی ولی» تا «ملا حسن» لر خواهیم ماند

یا برخورد با مرد جوانی که فامیل هرمزیانی داشت و سال‌ها در محبس‌گاه ابوغریب اسیر بعثی‌ها بود و از طایفه بزرگ لُر هرمزیانی در کردستان صحبت‌ها و ناگفته‌هایی داشت، وقتی احوال این مردم لُر را به حضور و ملاقات با پرفسور زند که از لُرهای زند در کردستان عراق است می‌پرسی دیگرحنای برنامه‌نویسان و تهیه کنندگان شبکه تلویزیونی ای که می‌خواهد در خاک لرستان هویت لر را خدشه‌دار کند هرگز رنگی ندارد، چرا که لُرممیراست.

 

مطلب مرتبط: پدیده مشی ولی؛ سیمای مرکز ایلام و قوم کُشی در لرستان پشتکوه

سفر دومم به کُردستان عراق بود، به همراه دو تن از فرهنگیان چهارمحال بختیاری به مناسبت فستیوال باباطاهر شاعر و عارف لُر. مرد میانسالی در حالی که دست دختر نوجوانی را در دست داشت با خوشرویی به طرفمان آمد و احوالپرسی و روبوسی نمود، ما سه تن ملبس به چوغا و دبیت و کلاه خسروی که لباس رسمی لرهای بختیاری است بودیم که شخص مورد نظر پس از معرفی خود که معروف به "ملاحسن" بود روی به من کرد و گفت : "جومه باوگم اَ بینم ده" از آنجایی که آشنایی نسبی به زبان لکی داشتم رو به دوستانم کردم و گفتم می گوید: لباس پدرم را به من بده.

 بی درنگ چوغایم را به او دادم و به راحتی به تن کرد و کلاه خسروی را نیز آنچنان که من و همراهانمان به سرداشتیم  مایل به سر نهاد سپس با فارسی شکسته توام لکی گفت مه لُرِم. لُر ایما مسجد سلیمانه دیزفولِ - نام فامیلی اش هم صالحی گرمیانی بود اهل گرمیان کرکوک.

پس از گرفتن چندین عکس با لباس بختیاری و تعارفات و دعوت به مهمانی از ما خداحافظی کرد همانطوری که در یکی از مقالاتم از ایشان نام بُردم در مقطع دکترا دانشگاه بیروت درس می خواند و همراه خانواده ساکن لبنان بودند که به خاطر تعطیلات کریسمس به زادگاهش آمده بود و چون شنید بزرگداشت باباطاهر را برگزار کرده اند همان روز از کرکوک همراه با دخترش شرکت کرده بود.

 وقتی که پای صحبت ملا حسن نشستم مشخص شد که صالحی های گرمیانی در هفت الی هشت آبادی در حومه کرکوک سکونت دارند که ریشه ی لُری بختیاری دارند و از هم تیرگی های چارلنگ محمود صالحی بختیاری اند که تیره هایی از این طایفه در سردشت و دزفول و حوالی فریدن و برخی شهرهای لُرستان ساکنند.

بنا به گفته جناب آقای داریوش صالحی یکی از فرزندان علیمردان خان گپ به نام قلیخان محمود صالح (ممصاله) پس از کشته شدن پدر در دربار کریمخان گروگان بود که همزمان با مرگ لطفعلی خان چون راه بازگشت به بختیاری را در خود ندید با وابستگانشان به عثمانی رفتند.

 آقای داریوش صالحی ادامه می دهد: البته بیشتر گمان است که این صالحی ها از فرزندان و اعقاب همان قلیخان هستند.

یا برخورد با مرد جوانی که فامیل هرمزیانی داشت و سالها در محبسگاه ابوغریب اسیر بعثی ها بود و از طایفه بزرگ لُر هرمزیانی در کردستان صحبت ها و ناگفته هایی داشت، وقتی احوال این مردم لُر را به حضور و ملاقات با پرفسور زند که از لُرهای زند در کردستان عراق است می پرسی دیگر حنای برنامه نویسان و تهیه کنندگان شبکه تلویزیونی ای که می خواهد در خاک لرستان هویت لر را خدشه دار کند هرگز رنگی ندارد، چرا که لُر ممیراست:

 

 لُر، ای لُر اَی لُر ، ای لُر،  لُر پیاهی

ستینی ! وا خدا  خوت شابه شاهی

بَوُت  اَفتو   که دات    هم ماهِ  پُر بی

سرِ دِشمِن  وَره   پات هی  به تُر بی

خوت  ایدونی  همه   دونن  وطندار !

دلت   آرنگ    ئی   مُلکِ     کنه   کار

به ئی خاک ، نوم تو هی   سرفرازه

وری  ای کُر   که  تاریخ   وت   اینازه

خوشا  ایران  که  داره   لُر به مالس

به هر  مالی   دوصد     رستم زالس

ولات    لُر     پُراپُر            سر دیاری

ممیرا   لُر     که    داره        بختیاری

ممیرا    لُر         ممیرا        لُرسونی

که داره  گئویلی چی     مَه مِسونی

ممیرا    لُر         ممیرا       کُهگیلویه

خوشا بیر احمدش که   خش سرویه

ممیرا     ئی     لُرون          لک زبونم

برارون       و       ککایل         مهربونم

 لُر  ای لُر ! "  سخت ِسی مو لُر ول آبو

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 8:52 توسط دلفانی| |

مهر منتشر کرد :
فهرست 20 شرکت امیر منصور آریا/ اختلاس کننده در کدام بخشها فعال بود؟
خبرگزاری مهر فهرست 20 شرکت از زیرمجموعه‌های گروه امیر منصور آریا منتشر کرد. در این میان، توسعه سرمایه گذاری امیر منصور آریا یک هولدینگ است که شرکت‌های زیر مجموعه آن در زمینه های مختلف از جمله : صنایع غذایی- فلزی- معدنی- شیمیایی- برق- خدمات مهندسی- مشاوره - ماشین سازی و... فعالیت دارند.

به گزارش خبرنگار مهر، سرمایه گذاری امیر منصور آریا، شرکت ستاره درخشان درفک، آب معدنی داماش گیلان، پخش امیرمنصور ایرانیان، تجارت گستران منصور، گروه ملی صنعتی فولاد ایران، مشاوره و مدیریت تدبیر منصور، باشگاه ورزشی داماش ایرانیان، ایمن ترابر آریا، داماش ترابر ایرانیان، سبک‌سازان لوشان، ستارگان امیر منصور، شفاف شیمی پلاست، صنایع غذایی دریاچه گهر لرستان، گروه صنعتی نمونه منصور گیلان، ماشین‌سازی لرستان، مهندسین مشاور مدیریت پردازش زمان، نوآوران صنعت الکترونیک قم، خدمات مهندسی خط و ابنیه فنی راه آهن، مروارید درخشان آریا از شرکتهای زیرمجموعه امیر منصور آریا به شمار می روند. 

در این میان، توسعه سرمایه گذاری امیر منصور آریا یک هولدینگ است که شرکت های زیر مجموعه آن در زمینه های مختلف از جمله : صنایع غذایی- فلزی- معدنی- شیمیایی- برق- خدمات مهندسی- مشاوره - ماشین سازی و... فعالیت دارند. 

براساس اطلاعاتی که در انجمن تخصصی مراکز تحقیق و توسعه صنایع و معادن وجود دارد، شرکت توسعه سرمایه گذاری امیر منصور آریا به شرح ذیل معرفی شده است:

توسعه سرمایه گذاری امیر منصور آریا 
مدیر عامل:  مه آفرید امیر خسروی 
مدیر R&D:  مونا خیری 
استان:  تهران 
ش

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 13:47 توسط دلفانی| |

 

سندي بر تاريخ بلند لرستان 


مادربزرگم مدتها بود که از من خواسته بود  که او را به سرزمین آبا واجدادیش ببرم تا خاطراتش را مرور کند
خاطراتی که بارها برایم تعریف کرده بود و من بعد از هر بار شنیدن بیشتر مشتاق میشدم از نزدیک آنجا را ببینم و لمس کنم .

 شكوه كركي(لرستان-خرم آباد)

سالها پیش برادر مادربزرگم که آن زمان پنج سال بیشتر نداشته به علتی نامعلوم فوت میکند و پدرش که از بزرگان به نام منطقه محسوب میشده پس از برگزاری مراسم با شکوهی او را در جوار بقعه طالب ابن علی به خاک میسپارد.
 
 لرستان-خرم آباد-كركي-بقعه طالب ابن علي
 
مادربزرگم از آن روز تا اینک بر مزار تنها برادرش نرفته بود
جالب بود
فکر میکردم به دیدن منطقه ای جدید میروم و انتظار اتفاقات تازه ای را داشتم
اما پس از رسیدن سفر به نیمه اش کاملا متعجب بودم و البته کمی غمگین
آری بارها به جهت مطالعات پایان نامه ام  به این منطقه آمده بودم و حتی یک  بار که از قضا دوست خوبم محسن تیز هوش نیز همراهم بود از کنار قبرستانی متروک و بسیار قدیمی عبورکرده بودیم بدون آنکه متوجه باشم بدن بسیاری از اجدادم نسل به نسل در این محل به عمق تاریخ این منطقه سپرده شده اند.
آری اینجا لرستان است... 

 نمايي از ورودي متروك بقعه طالب علي

 میانکوه لرستان با تمام مناظر زیبا و دلفریبش به من و اجداد و خاندانم متعلق است و از اینکه به این خاک تعلق دارم ،به خود میبالم

ستون سنگي در مدخل بقعه كه نشاني از هنر  اين ديار دارد...
تصاویری را که میبینید مربوط به منطقه کرکی واقع در مسیر آزاد راه خرم آباد-پل زال است

 رودخانه زال با پل معروفش-پل زال

منطقه ای که استوار است در طول تاریخ و البته قلبش توسط آزاد راهی نه چندان زیبا خراشیده شده است !!

 آزاد راه پل زال-خرم آباد

طالب علي و غروب هميشگي آفتاب

بدون شرح !!!

آفتاب كركي غروب كرد و من ماندم و جاده اي که انتها ندارد ....

من و جاده...

و باز هم ادامه دارد...

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 8:18 توسط دلفانی| |

شکوه چوغاهای استقبال کنندگان به من نوید داد که هنوز این قوم سرداری دارد
 سفر رضایی به لرستان و استقلال جنبش لری از اصلاحات

به قلم عیسی قائدرحمت و هوشنگ پرتو

 

سفر رضایی به لرستان و استقلال جنبش لری از اصلاحات

 

هوشنگ پرتو


            1) انگیزه نوشتن این مطلب به پیش از اظهار نظرهای چند تن از اهل قلم استان درباره سفر اخیر رضایی بر می گردد من می خواستم به کم توجهی و کم اعتنایی رسانه های استان به این مساله اشاره کنم کرد در میان رسانه های اینترنتی استان تقریبا تنها نشریه لور بود که اقدام به پوشش درخور این سفر کرد، رسانه های دولتی و غیر دولتی ملی فقط به مسایل غیر مرتبط با لرستان پرداختند درحالی که محور اصلی سخنان دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام مشکلات اقتصادی قوم لر و استان های لرنشین بود. بقیه سایتها و وبلاگهای لر هم حداکثر مطالب لور را بازنشر  کردند.

2) اظهار نظرهای اخیر نشان می دهد یک طیف جدید از رسانه ها و نویسنده ها در لرستان رو به رشد است که خود را یک جنبش جدید و مستقل از هر جنبش چپ و راست دیگر می داند. در این چند سال که با دوستان لربلاگ و لور همکاری می کنم معمولا این جنبش را یک جنش منتقد یافته ام، از آنجا که جنبش لری منتقد وضع موجود است طبیعتا در اکثر فعالیتهای خود در کنار جبهه موسوم به اصلاحات قرار می گیرد. اما مسایلی مثل سفر اخیر دکتر رضایی به استان می تواند به ما کمک کند میزان استقلال و ابتکار عمل این جنبش را بیازماییم.

3) دکتر محسن رضایی در جمع حاکمیت فعلی کشور دارای جایگاهی است که بر همگان آشکار است و جدا از هرگونه سلیقه فکر وی و ارتباطات او در جمع حاکمیت او یک «لر» است که فعالیت سالهای بعد از جنگ خود را بیشتر به عنوان یک لر و یک بختیاری و حول محور هویت و قومیت خود قرارداده است. ارتباط او با مردم لر و شرکت در مجامع مخصوص لر و دادن پیامهای مختلف به مناسبت های مختلف لری و همچنین ارتباط با بختیاری ها  و اهالی شهرهای مختلف بر هیچ کس پوشیده نیست و مشخص می نماید که دکتر رضایی جدا ازهرگونه پست سیاسی و ارتباطات درون حاکمیتی و سلیقه های درونی خودیک لر است و بینش لری دارد.

به حکم این ضرب المثل اصیل لری: روی وه جایی دایایی آشنات با (جایی بروی ویک خانم بزرگ با تو آشناباشد) چرا لرها از این ظرفیت برای هماهنگی ها ورفع مشکلات درباره مدیران استانهای لرنشین و همچنین عقب ماندگی های این مناطق استفاده نمی کنند و چرا ارتباط با او را به عنوان یک شخص مورد اعتماد حاکمیت درباره عوض کردن نگرش ها، تحقق خواسته ها و همفکری های درونی نمی بینند، فقط او را به عنوان یک چهره که خود را برای کاندیداشدن انتخابات ریاست جمهوری آماده می کند می بینند و چرا نباید این مردمان به درون خود رجوع کنند و او را جزیی از نیروهایی بدانند که برای بالابردن سطح اجتماعی لرها در کشور تلاش می کنند. این سوالاتی است که پاسخ را به خود کسانی وا می گذاریم که از محسن رضایی به عنوان های مختلف دراین چند روزه یاد کرده اند و شاید مصداق هایی را بخواهند که ثابت کند دکتر رضایی یک عنصر پرتلاش برای ارتقاء جایگاه لرها به شمار رود.

این را هم به خود آنها وا می گذاریم وتنها طرح فدرالی شدن اقتصاد را که نظریه دکتر رضایی است مطرح می کنیم که تا چه اندازه به نفع اقتصاد مناطق لرنشین است پس همیشه باید افراد را ابتدا شناخت بر طبق ذهنیتهای سطحی خود نه قضاوت کرد و نه خشمگین شد و اگر دوستانی که سفر دکتر رضایی را عبث و بیهوده می پندارند و تصمیم گیری را در مرکز می دانند ایا برای نشان دادن عدم توانمندی او تلاشی کرده اند و مهمتر از همه آیا خود برای رفع عقب ماندگی ها چشمی گشوده اند و اینها همه سوالاتی است که باید پاسخ داده شوند و البته در این میان نگارنده را بعنوان یک فرد که تنها زبان به حمایت اوگشوده است تلقی نکنند وتنها این موارد بعنوان ذکرواقعیتها دراینجا می آید که انجام وظیفه است و البته دراین میان دکتررضایی نیز باید خودرا در عمل بیشتر و بهتر نمایان سازد تا شناخت متقابل افزایش یابد، او نباید تنها به این سفر و سفرهایی در همین حد اکتفاء کند بلکه برای وی زیبنده آن است که به صورت کاملا هدفمند و مستمر با مردم همتبار خود در ارتباط باشد

2)متاسفانه همه به خوبی می دانند که با وجودمنابع کسب مدرک دانشگاهی افرادی از نظر مدارج تحصیلی به جایی رسیده اند اما سیستم فکری انها بر پایه مدارک تحصیلی رشد نکرده است وفرد همان اندیشه ای رادارد که قبل از طی مدارج داشته است بر همگان واضح ومبرهن است که دانشجو وصاحب مدرکی که بواسطه دانش خود به بینشی نرسدآن دانش ارزشی ندارد ودرجمع مدیران وادارات ما تنها عملکرد بخشنامه ای رایج است که گواهی برای عدم بینش این افراد است که بامدرک تحصیلی به جایی رسیده اند ودر سخنان دکتر رضایی نیز عاملی برای عدم موفقیت خصوصی سازی درمناطق لرنشین آورده شده است وآن هم سیستم عشایری در بین مردم لر و پایبند بودن به آن وهمچنین عدم توانمندی در اداره شرکتهایی است که به بخش خصوصی واگذار شده اند وشاید عده ای از این لفظ عشایر بودن غمناک شده ودر پیامهای خودنیز به آن اشاره کرده اند که در اینجادرراستای مطالب بالا این نکته اضافه می شود که عشایر همیشه خودرا منطبق بر سیستم فکری سنتی پایدار می داند وهرچند هم از ابزار مکانیزه استفاده کند وسیتم سنتی نیز مقارن با افرادی است که مدراج علمی دردرون آنها انقلاب فکری آشکارنکرده است وتنها در روی کاغذ ودر نوشته های خودشاید به معلومات بپردازند لکن دررفتار عملی خودهیچ گونه وجودعلمی نشان نمی دهند ومصداق آن هم درانتخابات های مختلف نمایان می شود که تنها عوض شدن مدیرانی رادر خوددارد که سالها فعالیت را برای کسب یک پست انجام داده اند وشاید دراین میان جمعی را نیز با الفاظ زیبا فریفته باشند ولی در عمل هیچ کاری از پیش نبرده اند پس با سر به گریبان خویش برد وبه جای انتقاداتی کم شان در مورد دکتر رضایی به این ضرب المثل توجه کنیم که خوش بودگرد محک تجربه اید به میان /تاسیه روی شود هرکه در اوغش باشد که البته غش ها محرزند ویک رسانه مستقل تاکنون به انها نپرداخته است واگر ذهنیت آقایان در مورد دکتر رضایی صحیح باشد واوخودرا برای نامزدی ریاست جمهوری اماده کند قبل از اعلام رسمی چرااورا محک نمی زنند وچرا سوالات وموراد خودرا با اوبه بحث نمی گذارند تا سیه روی شودهرکه دراو غش باشد وهمانطور که در بند یک نیز اورده شد ماباید ذهنیات سلیقه ای را دور انداخته وبه لر وبالا بردن جایگاه اوفکرکنیم وهمچنین دکتر رضایی را هم خارج از همه موارد یک لریتی علاقمند به ارتقا جایگاه لر بدانیم

 

 

گزارش استقبال از دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در دورود

 

عیسی قایدرحمتی

دقیقا یک روز مانده به آمدن دکتر،در خیابان بودم که چشم فرزندم به یک بنر افتاد مضمون آن این بود که آقای دکتر می خواهند بیایند.. برای همسایه ها آمدن وی را نوید دادم و آنها غافلگیرانه تعجب می کردند بر عکس مراسمهای دیگر که چند روزقبل از مراسم ،ماشینهایی با بلندگوهایی می گردند و آمدن سخنران را به گوش مردم می رسانند اما در مورد دکتر خبری از آن در بوق زدنها نبود  که آهای مردم شهر بگوش باشید فلانی دارد می آید .

چند ساعت قبل از آمدن به کانون امام علی رفتم تدارکات استقبال بسیار ساده و کم و مسئولین برگزاری مراسم نیز انگشت شمار بودند .به عنوان نمونه در تلویزیون می بینیم که روی میز سخنران پر از گلهای طبیعی است اما میز سخنرانی دکتر هیچ گلی نداشت و تنها گلی که در صحنه موجود بود گلهای پلاستیکی گرد گرفته بر لبه ی جلوی صحنه بودند که از مراسمات قبلی جا مانده بود .

معمولا در مراسمات از حضار پذیرایی "هرچند مختصر"می شود ولی در این مراسم دریغ از یک لیوان آب و موارد دیگر که مجال گفتنش نیست .

همه ی این سادگی و بی غل وغش بودن حکایت از سادگی خود دکتر دارد وبا زبان بی زبانی به مردم نشان می دهد که اواز جنس مردم است .

باوجود اطلاع رسانی کم ،باز جمعیت زیادی " علاقمند " در کانون امام علی دورود جمع شده بودند و عده ای با لباس محلی لری ،در مقابل درب کانون آن جمعیت غرق در شور و شعف بودند این نیرو و انرژی آنها مرا به یاد بچگیم می انداخت زمانی که در کوچه در مقابل یک بچه بزرگتر از خود قرار می گرفتیم از ترس سکوت می کردیم اما همینکه از فاصله ی دور پدر یا برادر بزرگتر را می دیدیم آنچنان روحیه و قدرت بدنی می گرفتیم که ده تا از آن بچه ها را هم حریف بودیم و جالب اینکه آن بچه ی قلدرهم وقتی بزرگتر ما را می دید او هم قدرتش به میزان زیادی کاهش می یافت.

حالا در جلوی کانون همینطور شده بود گویا ما لرها از دور هییت بزرگترمان را می دیدیم و چقدر پر انرژی شده بودیم  و شکوه چوقاهایمان نمایان بود تنها در آنجا بود که لر بودن موج می زد و افتخار چوقا مضاعف شده بود .

گفتن برای پیشواز به میدان ابتدای شهر برویم اکثر کسانی که چوقا بر تن داشتند به طرف میدان ابوالفضل به راه افتادند و در کنارمیدان چشم انتظار ماندند .

تصور کردم الان یک خودرو سیاه رنگ با شیشه های دودی وچهل الی پنجاه نفر هیئت همراه سر می رسد اما چیزی که مشاهده کردم یک خودرو ساده سمند سفید رنگ با دو سواری همراه .

باز تصور کردم ملازمان وی مانع از هجوم مردم می شوندودکتر با فاصله ی از مردم برای آنها دست تکان می دهد اما چنین نبود دکتر در میان خیل جمعیت فشرده بود و با عده ای روبوسی کرد وبعد از آن دکتر به گلزار شهداء رفتند و...

جمعیت استقبال کننده در میدان و چوقاپوشان راه سالن سخنرانی را در پیش گرفتند وقتی به کانون رسیدیم سالن پر از جمعیت بود گروه جوقا پوش بیرون سالن ماندند و لباسهای آنها در برابر چشم دوربین پنهان ماند ،اما خوشبختانه چند چوقا پوش در سالن بودند ولی من از اینکه نتوانستم از فراوانی لباس لری عکس بگیرم ناراحت بودم بعد از مدتی دکتر به همراه امام جمعه ی شهر وارد سالن شدند . مراسمات خیر مقدم اجراء شد و دکتر پشت تریبون قرار گرفت سخنانش خودمانی  بود به خصوص اینکه چند کلمه لری بختیاری به کار بردند دکتر از اسب گفت از برنو از زندگی عشایری واز اصالتهای لری و در کنار آن جملات شاعرانه گریزی هم به پیشرفت زدند که چهل سال پیش در یک کشور خارجی هر خانواده به ندرت دوچرخه داشتند اما اکنون هرکدام دارای ماشین آخرین مدل است مردم ما نیز باید در رفاه باشند در پایان سخنرانی دکتر در میان جمعیت فشرده با زحمت رفت و سوار ماشین شد ماشین هم احاطه در جمعیت فشرده بود وآنجا هم صمیمیت بین مردم و دکتر موج می زد جایی که اجتماع اطراف ماشین ، ماشین در حال حرکت دکتررا به شوخی و آرام هل می دادند. دکتربا تمام سادگیش آمد وبا تمام سادگیش رفت اما هیچ رسانه ای سادگی او را به تصویر نکشید شاید این عدم به تصویر کشیدن بخشی از خود شخصیت ساده زیست دکتر باشد.

در همین زمینه:

:: بيرانوند و حسنوند و نمايشي مضحك در استقبال از رضایی

:: فدرالیسم اقتصادی متناسب با اقوام، اقلیم و جمعیت برنامه‌ریزی می‌کند
دکتر محسن رضایی: دولت راه بر طرف کردن مشکلات سرزمین های لر را نمی داند

:: گزارش تصویری لور از حضور محسن رضايي در خرم آباد و دورود 


نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 7:59 توسط دلفانی| |

 گفتگو علی گودرزیان

اشاره: حدود سه دهه حضور بسیار پرمعنی و اندیشه‌ورز او در عرصه ی موسیقی لری، به عنوان شاعر، آهنگ ساز و خواننده‌ی موسیقی لری، کارِکمی نیست. او به اعتراف بسیاری از علاقه‌مندان موسیقی لری، از نادر کسانی است که در این عرصه صاحب سبک است. آهنگ‌های نادری – از آن‌جایی که از بطن وجود او سرچشمه گرفته و بازتاب لحظه‌های رنگارنگ زندگی هر لرستانی است- مثل خون در رگِ این قوم جاری‌اند. به تعبیری می‌توان او را حافظه‌ی آهنگین قوم لر نامید.

‍‍:: خوب! جناب آقای علیرضا نادری، شما در ذهن و خاطرهی لرها و لکها، خارج از مرزهای جغرافیایی یعنی حوزهی فرهنگی قوم لر که تنها به مرزهای جغرافیای ایران منتهی نمیشود، جا باز کردهاید و خواه ناخواه بخشی از حافظهی این قوم را تسخیر نمودهاید. خوانندگان سیمره میخواهند از اولین گامهایت در خوانندگی بگویید!

درود برهمه‌ی ایرانیان، لک زبانان و لرزبانان به ویژه خوانندگان عزیز نشریه‌ی سیمره، عرض کردم که چند سالی در تهران خدمت اساتید «کمانچه و آواز» مطرح ایران شاگردی کردم، بعد از این که از تهران برگشتم با جناب آقای رضایی در الشتر کار کردم، اولین ترانه‌ای که خواندم« تو زرده خنه نکه» بود که هم شعرش و هم آهنگ‌اش مال خودم است.

‍‍:: چطوری پای شما به رادیو، باز شد؟

در یک مراسم عروسی حضور داشتم چند نفر«فی‌البداهه» خواندند، نوبت به من هم رسید. تو نگو یکی از کارمندان رادیو هم در آن مجلس حضور دارد. من هم به اصرار عمویم، خواندم. یادم میاد که« هی بنا بنا» خواندم. بعد از خواندن من، همان کارمند رادیو خرم‌آباد آمد و از من نشانی گرفت. من نشانی خرم‌آباد دادم چندروز بعد در خرم‌آباد به سراغ من آمدند و مرا همراه خود به رادیو بردند. اولین ترانه‌ای که در رادیو خرم‌آباد خواندم این ترانه بود:

«یِنه کِیَه دِ هار مِیا چَنی نازاره چَنی نازاره / جومِه مَخمَلی دِ وَرِش چَش چی اِشکاره چَش چی اِشکاره»

«گلوَنی گلدار، رنگ وِ رنگ، بسته وِ سَرش / هزار پیچ و تاو دی دی دی،  داره میزرِش »

«خوشال و یکی دی دونیا هی تونه داره هی تونه داره / ای ماه چارده چَش سی، سوزه نازاره سوزه نازاره »

‍‍:: بازتاب مردم پس از پخش این ترانه چی بود؟

اول این‌که در«لندرور» نشسته بودیم و داشتیم بر می‌گشتیم صدای خودم را از رادیو خرم‌آباد که شنیدم بسیار برایم خوشایند بود، مردم تلفن‌های زیادی به رادیو زدند در همان چند روز چندین بار ترانه از رادیو پخش شد. در اجرای آن ترانه، حیدر و شکراله سپه‌وند و صیدمیرزا عزیزی کمانچه زدند و علی کریمی تنبک می‌زد. البته در آن زمان مردم همه رادیو نداشتند کسی هم مرا نمی‌شناخت نام من هم علی‌رضا نبود.

‍‍:: از اولین کاست صحبت کنید! و از کاستهای بعد!

اولین کاستم در سال ۱۳۵۳ در استادیوم بِل تهران صدابرداری شد. بداهه‌خوانی و بداهه‌‌نوازی بود. اولین ترانه‌ی کاستم هم « تو زرده خنه نکنه، آگره زرده خنه» بود. حدود ۱۹ سال داشتم وقتی به بازار عرضه شد؛ استقبال عجیبی از آن به عمل آمد. مردم اولین کاست مرا خیلی زود خریدند و خیلی زود هم کمیاب شد. تعجب می‌کردم راستش خودم را قبول نداشتم.

مهم‌ترین ویژگی کاست اول، داشتن درون‌مایه عشق و ریتم شاد کاست بود. بعد از این کاست«نغمه‌های اصیل لرستان» تولید شد. بعدها در حسرت یک ارکستر بزرگ ماندم، همه‌ی کارهای قبل از انقلاب بدون «نت» انجام گرفت.

‍‍:: جناب نادری موسیقی لری معمولاً، آبستن یک غم و حزن و اندوه تاریخی و فرهنگی است. در این میان آهنگها و ترانههای شما – غیر از آهنگهای قبل از انقلاب- افشرهی این روح غمگیناند. میتوانم از شما بپرسم تا چه اندازه این غمگینی فردی است؟ و تا چه اندازه مربوط به دردهای اجتماعی است؟

کاست سوخته دلان در اوایل انقلاب تنظیم شد. بیش‌تر دردهای مردم لرستان در سوخته دلان آمده است که بعد از آن کاست «غم‌های عشایر»یا «بلوط‌های سبز» تنظیم شد و در آن کاست‌ها روشن می‌شود که غمگینی من ناشی از دردهای اجتماعی است. ببین! دوست من! موسیقی نافش به زمان بند است. اگر زمان شاد باشد شما هم شادید اگر زمان غمگین باشد شما نمی‌توانید خوشحال باشید. وقتی عزیزترین کسان این سرزمین از دست رفتند و بهترین سربازان این دیار به جرم انقلابی و طاغوتی بودن سر به نیست شدند! چگونه می‌شود خندید؟

‍‍:: بعضی از ترانههای شما در بین مردم، بازتابهای رنگارنگی داشته است و برای تنظیم این ترانهها، شأن نزولهایی من درآوردی تراشیدهاند، اگر موافق باشید حول این محور هم کمی صحبت کنیم مثلاً بین مردم شایعه است که شما ترانه «برامینو برامینو یه کیه یه کیه» را برای بدحجابی اشرف پهلوی سرودهاید در اینباره چه نظری دارید؟

حکایت این ترانه، حکایت واکنش ذهن سنت گرای من با مظاهر جدیدی بود که نمی‌پسندیدم. در یکی از روزها، که سوار یک مینی‌بوس زوار در رفته از الشتر عازم خرم‌آباد و سپس تهران بودم؛ زنِ باوجاهت و کلانتری با پوشش لری و سر بندوگلونی، یک صندلی جلوتر از صندلی من نشسته بود، من گوش می‌کردم که به دخترش نصیحت می‌کرد: «روله اگر به شهر رفتی، سربندت را به دور نیندازی، خونِ خَر(ماتیک) به لب‌هایت نمالی، صورتت را رنگ و روغن نزنی، کُلنجه و سرداری مَخمَل و قشنگت را به لباس‌های اجق وجق عوض نکنی، ناخنت نزاری دراز بشه» بعد از این‌که از آن‌ها  جدا شدم حرف‌های قشنگ و دغدغه‌های حساب شده‌ی یک مادر به دختر جوانش، در گوش من گاه و بی‌گاه طنین می‌افکند.

در آن روزها من کلاس درس «استاد ملک» می‌رفتم، در پارک دانشجوی ولی‌عصر تهران، نشسته بودم. دیدم خانمی آمد با کفش‌های«سُم بزی» با قیافه‌ای نیمه لخت و چندش‌آور، دختر کوچکش را فحش می‌داد و بد و بی‌راه می‌گفت! من یک‌دفعه ذهنم درگیر این پارادوکس شد. ( نصیحت یک مادر لر و فحش و فضیحت زن تهرانی) شب که خانه رفتم؛ ریتم کفش پای زن هنوز در ذهنم بود، در خیال خود، زن تهرانی را به روستایی در الشتر بردم. از زبان زن اصیل لر فریاد زدم:«هی وی وی، برامینو، برامینو، یه کیه، یه کیه، دس ای سر کله دنی، هوسیاسر وَری دیه، کِراس کُلِه، سَر پَتی، لو سُور چِیَمَل جوهری، گیسَل رنگ روغنیه، گورَمِی اِی پا نیه، برامینو برامینو، ناخونَل یه گزیه»

«هی وای وای بیایید! ببینید! این دیگه کیه؟ دست به کمر زده و روبه‌روی این آبادی ایستاده است؟ پیراهن کوتاه پوشیده و بدون روسری، بر لبان خود ماتیک زده و چهره و گیسوان را روغن مالی کرده است وپای بدون جوراب با ناخن‌های بلند، گستاخانه ایستاده است؟ و ….»

‍‍:: مگر شما با هر پدیدهی جدیدی مخالف هستید؟

چون در هرپدیده‌ی فرهنگی جدید، نیرنگ و دروغ و دنیایی بودنش، زار می‌زند و خالی از اخلاص و یک‌رنگی است. من با پیشرفت انسان مخالف نیستم من با چیزهایی که مانع آسایش انسان می‌شود مخالفم.

‍‍:: جناب نادری یکی دیگر از آهنگهای شما که باز، بین مردم لرستان، بازتابهای مثبت و منفی زیادی داشت؛ ترانهی «خان و رعیت» است اگر موافقید شأن نزول آن ترانه را هم جویا شویم؟

خدا رحمت کند مرحوم اسفندیار غضنفری! روزی امر فرموده بود که خدمتش برسم، حضور استاد رسیدم گفت: فلانی، ازت کاری می‌خوام قسم بخور که مردش باشی! ازم تعهد گرفت و پذیرفتم: نوشته‌ای به من نشان داد که تمامش حکایتِ احوال زورمدارانه‌ی برخی از خوانین لرستان و ایلام بود. بر همین اساس از من خواست که ترانه‌ای در این باره یعنی درباره ظلم این دسته از خوانین بسازم. نوشته را که خواندم سرم آتش گرفت هرگز تصور نمی‌کردم در این مملکت کسانی بوده‌اند که چنین کارهای زشتی مرتکب شده باشند. توی پرانتز بگویم که خدا می‌داند هرگز ذهنم به خوانین محترم الشتر نمی‌رسید، خلاصه من خواستم که هم روی ایشان را زمین نینداخته باشم و هم خودم به این باور رسیدم که باید افشا کرد.

شعری سرودم با مطلع: « سرگذشتی تیره دیرم، من اژ روژ سیاه/ بری خان بین بری ارباب بری بوره پیا و …..»

چنین شد که ترانه قبول ذوق استاد، افتاد و آهنگ و شعر آن تنظیم و اجرا شد که البته دنباله‌ی شعر ازآقای «حق وردیان» بود که استاد، به من داد و تکمیل شد. این ترانه بازتاب‌هایی مختلفی داشت، استاد غضنفری می‌خواست نقدی بر نگاه طبقه گرایانه‌ی برخی از خوانین داشته باشد. من هم تحت تاثیر آن نوشته قرار گرفتم و هرگز ذهنم متوجه خوانین الشتر نبود اما با کمال تأسف اعتراض غیرمنصفانه و بی‌اساس آنان از بنده،  هنوز آزارم می‌دهد.

‍‍:: جناب نادری شما در برخی از ترانهها یک زبان روایی دارید و انگار میخواهید یک داستان واقعی را به زبان ترانه به ثبت برسانید. آدم وقتی این ترانهها را گوش میکند، برایش روشن میشود که شما روی برخی از واژهها حساب بیشتری باز میکنید به اصطلاح واژه گزینی میکنید در کاست «آینهی خورشید»، ترانهی «روشناییِ دل » انگار یک داستان روایت میکنید اما راستش من به عنوان یک شنونده، هنوز به اصل قضیه پی نبردهام. اگر ممکن است در بارهی این ترانهی روایی هم، صحبتی داشته باشید؟

این ترانه هم یکی از اون ترانه‌هاست که برای من دردسر ساز بوده، البته هر کسی هم سروکارش با ادبیات فولکوریک باشد یا به نوعی با ادبیات شفاهی مردم دست و پنجه نرم کند؛ می‌داند که گاهی کار کردن در این حوزه دشمن ساز می‌شود. «حاواس» یکی از اسم‌های اصیل لرستان است. خیلی از این اسم پرمعنی خوشم آمد. در نظر داشتم چرخه‌ی زندگی یک لر را به زبان ترانه روایت کنم از پدری که پسری به نام«حاواس» دارد، ترانه را آغازکردم و گفتم:«حاواس هی! سردار بی‌هراس هی! گلاره چَشِ راس هی! روشنایی دل، هناس هی! و …» مرد فرزندش را با این صفات زلال ساده‌ی لری صدا می‌زند و به او دستور زندگی دیکته می‌کند که: «از خواب بلند شو، نانِ قرص (نان ذرت) را در ماست ریز کن و بخور ، رَسَن و داس را بردار و برو سوار اسب سفید بشو و مثل برق به کوه و دشت بزن گندم‌ها را درو کن و خلاصه آن را جمع کن و خرمن کوب و کاه وگندم را از هم جدا کن! گندم را به آسیاب ببر و آرد کن و سپس تشکیل خانواده بده و عروسی کن و ….»

‍‍:: درد سر این ترانه چی بود؟

برخی از فامیل‌ها که نام پدربزرگشان« حاواس» بود و من هم زیاد به این قضیه فکر نکرده بودم بی‌آن‌که به محتوای ترانه دقت کنند این ترانه را توهین به خودشان تلقی کرده بودند و خلاصه هرجا رفته و زنگ زده و بدگویی کرده بودند که فلانی چنین است و چنان!

‍‍::جناب نادری اگر بخواهید از میان آهنگهایی که ساختهاید دست به انتخاب بزنید کدام را بر میگزینید؟

من به همه‌ی کارهای خودم ایمان دارم فکر می‌کنم کار بیهوده انجام نداده‌‌ام اکثر آنان که این روزها مدعی موسیقی شده‌اند کپی کار من‌اند.

من اولین ترانه و آهنگی را که درکرمانشاهان اجرا کردم درست یادم هست که این ترانه بود:«هر تو گلی کی گل اری چه مه» این ترانه بلافاصله در کردستان کپی شد«پاپی سلیمانی مال اری چه مه» خیلی از خوانندگان هم‌استانی هم کپی کردند! دوست ندارم خیلی سر این مسئله را باز کنم.

‍‍:: آقای نادری اتفاقاً میخواهیم کمی سر این مسئله را باز کنیم، شما معمولاًن مدعی هستید که کارهایتان به شکلی نادرست توسط خوانندگان هماستانی کپی میشوند اگر ممکن است کمی شفافتر و بیشتر دراین باره صحبت کنید؟

متاسفانه اکثر دوستان در استان کپی‌کاری می‌کنند و آثار دیگران را به نام خود ثبت و ضبط می‌نمایند. چقدر خوب است آدم شجاعت داشته باشد و کار دیگران را محترمانه و با کسب اجازه، اجرا نماید تا حق و حقوق مادی و معنوی صاحبان اثر رعایت شود. این‌چنین است که من باور دارم در عرصه‌ی موسیقی لری یک نوع بلبشویی برپاست و تکرار و مکررات شده‌است. کسی به خود زحمت آهنگ‌سازی نمی‌دهد آهنگ دیگران را به سادگی و بدون هراس از تخلفات قانونی به نام خود، مصادره می‌کنند.

دردآور این که مراکز فرهنگی و هنری استان و حتا کشور،  از این کپی‌کاران که در حقیقت دزدان هنری به شمار می‌آیند حمایت می‌کنند. اگر دستگاه‌های متولی جایگاه هر کسی را به اندازه‌‌ی بودنشان نمود دهند هرگز کسی نمی‌تواند خود را به شکلی بدلی به مردم تحمیل کند و از سویی دیگر، آهنگ‌سازان و خوانندگان خلاق و مبتکر رنجیده خاطر از این بی‌مهری‌ها گوشه‌نشین و منزوی نمی‌شوند! راستش من هم حال و حوصله‌ی نزاع و جنگ و درگیری‌های لفظی در روزنامه‌ها نداشته و ندارم. آقای گودرزیان شما هم ول کن نیستی، یک جوری می‌خواهی صدای ما را بالا بیاوری!

‍‍:: حداقل یک نمونه از آهنگهایی که شما ساخته و کپی شده است، مثال بزنید؟

در سال ۱۳۵۴ من آهنگ«دوست بالا برزان» را تنظیم کردم و در مرکز کرمانشاه آن را با هم‌کاری گروه ماهور اجرا نمودم بلافاصله یک خواننده‌ی دینَوَری همین آهنگ را با ترانه «مل چی قره بط، کموتر سینه»کپی نمود. بعد از انقلاب یکی از هم استانی‌ها این آهنگ را با ترانه‌ی« اَری هی قَمَرتاج» کپی کرد. کپی کار سوم همین آهنگ را با ترانه‌ی«کله باد خیزا، کله باد خیزا ژمهریر ژ زور…» کپی نمود حتا بلد نبود شعر«کله باد»شاعر فقید ملاحق‌علی سیاه‌پوش را خوب تلفظ کند. خود را آهنگ‌ساز و ترانه‌سرا معرفی کرد. کپی کار چهارم که متأسفانه آهنگ را با نام خود مصادره کرد. آن را با شعر «کله باد خیزان» اجرا نمود این دیگر خیلی بی‌انصافی است که آهنگی که حدود ۳۴ سال پیش بنده آن را ساخته و تنظیم کرده و اجرا نموده‌ام این همه صاحب پیدا کند، فقط این یک آهنگ نیست این یک نمونه بود.

‍‍:: برگردیم به خودِ خودت، در آغاز کار ارتباط خیلی تنگاتنگی با مرحوم میرزا حمید سیاهپوش داشتید این ارتباط شما در چه سطحی بود؟ در این همنشینی به دنبال چه بودید؟

( محض اطلاع خوانندگان عرض شود که مرحوم میرزا حمید سیاه‌پوش از نوادگان ملاحق‌علی سیاه‌پوش ساکن روستای شاآباد الشتر بود که در سال ۱۳۶۸ دار فانی را وداع گفت.)

زنده یاد میرزا حمید سیاه‌پوش، در آن حوالی و در آن زمان که این جوری باب مدرسه و دانشگاه به روی همه کسی باز نشده بود تنها هنرمند صاحب ذوقی بود که قدر ذوق دیگران را می‌دانست و احترام می‌کرد. ارتباط بنده با ایشان یک ارتباطی از نوع پدر و فرزندی بود، البته فرزندی که با پدرش به نوعی هم احساسی و هم فکری رسیده باشد در واقع من از هم‌نشینی با زنده یاد سیاه‌پوش لذت می‌بردم و به نظرم این محبت دوسویه بودک گواه این مطلب چند بیتی است که از ایشان به یادگار دارم:

ای علی نادری کی می‌روی از یادِ ما

نامه‌ی شیرین فرستی می‌کنی دلشادِ ما

در نوای رادیو آید صدای تو به گوش

هرکسی حالت ندارد زان صدا آید به هوش

خواندن بیت قشنگت شوق را افزون کند

آن صدای نازنینت غم ز دل بیرون کند

آرزو دیدارتم، غم‌خوارتم، زودتر بیا

مهر تو مانند شبنم می‌چکد روی گیا.

همان طوری که قبل از این گفتم من واقعاً به دنبال فرهنگ بومی و اشعار فولکلوریک بودم که سالیان سال در سینه‌ی هنرمندانی مثل میرزا به سینه‌های بعدی نقل می‌شد.

‍‍:: آقای نادری بدور از تعارف، پس از این سالها خودت را چهطور ارزیابی میکنید؟

در مورد خودم قضاوتی ندارم.

‍‍:: چرا زمین را برای زیستن انتخاب کردید؟ نمی‌دانم از خدا بپرس!

‍‍:: از خدا چه انتظاری دارید؟

تمام ایران هم‌دل باشند، پوشش همه‌ی مردم، ایرانی باشد و از فرهنگ بیگانه تبعیت نکنند.

‍‍:: تا چه اندازه میل جاودانگی و نام و آوازه، دغدغهی شماست؟

هیچ‌وقت فکر نام نیستم، همیشه فکر مردمم. دوست ندارم معروف بشوم! فقط دوست دارم کار هنری بکنم وبس.

‍‍:: کار هنری به خاطر کی  چی؟

به خاطر مردم.

‍‍:: تاچه اندازه در کارهات به سلیقهی مردم توجه میکنید؟

من تشخیصم این است که متناسب با نیاز مردم کار می‌کنم. تنگناهای زمانه البته موانع ایجاد می‌کند. نبود توان مالی و نیز تنگ‌نظری‌های بومی و اداری مزید بر علت می‌شود.

‍‍:: آقای نادری حدود ۵۴ سال داری به نظر میرسد هنوز مجرد باشید؟

بله

‍‍::تا حالا طعم عاشقی را چشیدهاید؟

هرگز! چه نوع عشقی؟

‍‍:: عشق زمینی! از همین عشقهای که گاهی منجر به ازدواج میشود؟

اصلاً عاشق نشده‌ام به همه‌ی زنان و دختران سرزمینم عشقی مادرانه و خواهرانه داشته و دارم.

‍‍:: چرا هنوز بعد از ۵۴ سال مجردی؟

به خاطر بی‌عدالتی زمانه، انسان وقتی بی‌کار باشد مشکلات زیادی سر راهش سبز می‌شود، نباید دیگران را شریک درد و رنج خود سازد. دوست دارم کسی از دست من آزرده نشود.

‍‍:: شاید کسی دوست داشت عاشقانه شریک درد و رنج شما بشود؟

هیچ‌کس پیدا نمی‌شود! در این مدت زندگی، به هر کسی که محبت کردم نتیجه عکس گرفتم . از این جهت به نوعی می‌ترسم! بارها از سنگ‌دلی دیگران آزرده شده‌ام. دوست ندارم و نداشته که من نیز یکی از آن سنگ‌دلان روزگار باشم! من حتا دوست ندارم آزارم به مورچه‌ای برسد و از برخی از خاطرات کودکی‌ام رنج می‌برم، کودک که بودم می‌دیدم خرها را که بار می‌کردند، بارشان سنگین بود و خون از کفل‌هایشان می‌ریخت با این حال آن‌ها را خار می‌زدند تا راه بروند! هرگز این خیانت‌ها از ذهنم پاک نمی‌شود من از آن همه سنگ‌دلی‌ها بیزارم.

‍‍::نامزد نداشتی؟

چرا، من نامزد رسمی داشتم ولی فوت شد.

‍‍:: قصد ازدواج ندارید؟

«بیلا بِمِرِم هر وِی دردَوه

وِی دردِ گِرو وِر مَگردَ وه»

هرگز قصد ازدواج ندارم، غم‌های بزرگ در این مملکت چنان در هم‌ام پیچید که خودم را فراموش کردم. هرگز به فردیت خود فکر نکردم از تنهایی لذت می‌برم دوست دارم همیشه تنها باشم.

‍‍:: شما ساز میزنید؟

به صورت مبتدی کمانچه می‌زنم.

‍‍:: موفقترین کارها، در عرصهی موسیقی لری را کدام آهنگها میدانید؟

«آسمان» و «دایه دایه» زنده یاد سقایی.

‍‍:: ترانهی «سوار» میرزاوند چی؟

داوری نمی‌کنم، اما آهنگ آن باز برداشتی از آهنگ‌های کاست «عشق آگرین» است. «تو چنو داری میای،» «یکی ظاهر مسلمو.»

‍‍:: این« عشق آگرین» هم یک شأن نزولی دارد. بازتاب خوبی در جامعه داشت میخواهیم از زبان خودتان بشنویم؟

«عشق آگرین» هنگامی تنظیم شد که از یک طرف جنگ بر ما تحمیل شده بود، کوی و برزن و بام و هوا جنگ و صدای موشک و راکد هواپیما بود و از طرفی عده‌ای به انتقام گیری‌های فردی و گروهی و سیاسی پرداخته بودند. لر و لک را به جان هم انداخته، ساز جدایی و تفرقه را در استان به صدا در آورده بودند. « بُوِن وه خَوَر یارانِ جانشینِ اتابک، دلیرونِ لرسون و عشایر لر و لک، چی زنجیر پولادینِ پیوسته بُوِن اریک، نیلِن تفرقه بایژن و جیامو بکن تک تک…» این ترانه یکی از موفق‌ترین و اثرگذارترین آهنگ‌ها در حوزه‌ی مسایل اجتماعی و سیاسی و ملی و میهنی و منطقه‌ای است.

‍‍::کاست« بلوطهای سبز» یا«غمهای عشایر» چی؟

این کاست بازتاب درد و رنج و غم و غصه‌های «قوم لر» است. جنگ بود و بچه‌ها دسته دسته شهید می‌شدند هیچ کوچه‌ای نبود که بانک «رودارود» در آن نلولد. به دنبال این ذهن و روح ما نیز متأثر می‌شد«روله روله‌ی مادران» کوه را می‌سوزاند ساز «هی رو هی رو» ساز دل ما هم بود.

«چِیمَلِی گِه پِرآوَه / دِلی گِه دِیَر خویناوَه / اَرا چَسی لاوه لاوه ، داداوه! داداوه!/ تا کی فقر و عزاوه/ تا کی هرگیری گاوه/ عمریکه وِهاراوه/ داداوه ! داداوه! / هی رو / هی رو/ هییی رو / بِرالَل نازارم کو؟/ برالَل نازارم کو؟/…» « چشم هایی که پیوسته پرآبند/دل هایی که پراز خونابند/لالای به چه دردشان می خورد/تاکی همیشه ما تنگ دست ودر عذاب باشیم؟/تاکی همیشه بانگ و رودارود زنان بشنویم؟/ عمریست که انگار چشممان مثل ابر بهار می گرید/ ای ننه! ای مادربزرگ! ای وای !/ ای رود! برادران نازنینم کجا رفتند؟/…»

البته «بلوط‌های سبز» هم جز این کاست بود اول انقلاب سوخت فسیلی به روستاها نمی‌رسید از طرفی درختان بلوط، نگهبان و حارس نداشتند، فرصت‌طلبان به جان بلوط‌ها افتادند! هر کسی از هر طرف بر تنه‌ی سبز درختان تبر می‌زد، دیری نپایید که همه‌ی درختان قلع و قمع شدند! انگار من نیز درآن دیار قلع و قمع شدم. چنین شد که از گوش جگر نالیدم که:« داریا بلی، هم‌نشین خاک لرسو، کل تویل تر، کل نونهال، تیشه نیان و ریشه شون»

‍‍:: جناب نادری شما در حوزههای مختلفی کار کردهاید از این جهت گزاف نیست اگر علیرضا نادری را حافظهی آهنگین قوم لر بهنامیم. یکی از حوزههایی که شما درآن سنگ تمام گذاشتید حوزهی« موسیقی مقاومت» است. اگر زندهیاد «سقایی» ترانهی «دایه دایه»اش به عنوان یک ترانهی ملی به ثبت میرسد و همهی ایران در یک زمانی خاص (جنگ اول ایران و عراق) سرشار از آهنگ حماسی «دایه دایه»ی سقایی میشود؛ شما نیز در میانهی جنگ دوم ایران و عراق، چندین کار ماندگار تنظیم نمودید. دوست داریم از زبان خودتان در مورد آهنگهای تنظیم شده، در حوزهی موسیقی مقاومت، بشنویم!

سال ۵۹ که جنگ ایران و عراق درگرفت؛ من سرگرم سرودن ترانه‌های اجتماعی بودم، اما جنگ ما را هم در خود پیچاند. اولین ترانه‌ی رزمی من با عنوان«کار خصم ایران زار است» تنظیم شد. ترانه‌ی بعدی من« مِ  لرم مرد جنگم، دشمن ظلم و ننگم» بود. ترانه‌ی سوم من در حوزه‌ی موسیقی مقاومت« شهیدان وطن» بود و چنین شد که به ترانه‌ی «مهر وطن» رسیدم: «وطن خشم و وطن خین، وطن پُره دِ کینه،… وطن دشمنِ بیگانه، وطن پُر دِ یتیمانه، عزادار بیه هر خانه» جنگ بود دشمن از خارج مرزها به ما هجوم کرده بود اما ایرانیان در داخل به جان هم افتاده بودند.جامعه‌ی ایرانی ساز پریشانی می‌زد در این میانه بود که ترانه‌ی «ایران وطنم» را تنظیم نمودم: «ایران وطنم، خینِ بدنم، اسیرچنگ اهریمنم» البته که در این حوزه «سرود مرزبان ایران» هم یکی از کارهای موفق بود.

‍‍:: جناب آقای نادری برخی از ترانههای شما در حوزهی موسیقی عرفانی» دسته بندی میشوند در این سالهای اخیر، هم شنیدهایم که کارهایی در دست تهیه دارید اگر موافق باشید گزارشی کوتاه هم در این حوزه داشته باشیم؟

سال ۱۳۷۰ «ساقی نامه» را ارایه نمودم که شعرش از مرحوم ملاپریشان است و آهنگ آن از خودم است. بعد شعر«لا مکان یانه» از مرحوم«ترکه میر آزادبخت» را تنظیم نمودم، شعر«مناجات نامه» از غلام‌رضا ارکوازی، «یادگاری یار» از مرحوم «ترکه میر آزادبخت» و هم‌چنین «خورشید حقیقت»، «محرم اسرار »، «سرشت آدم» از ملا منوچهر کولیوند را تنظیم و منتشر ساخته‌ام.

‍‍:: در حوزهی موسیقی «کار و تلاش» چه آثاری ارایه نمودهاید؟

در این حوزه کارهای خوبی ارایه شده، یکی از کارهایی که همان‌گونه که عرض شد بازتاب‌های مختلفی داشت «روشنایی دل» است که روایتی است از تلاش و چرخه‌ی کار و زندگی یک فرزند لر از نوجوانی تا مرحله‌ی ازدواج و حتا مرگ! کار دیگر من در این حوزه، «یاران یاران/ بَذر کاران/ جشن باران است» و خلاصه آهنگ قشنگ «باوه پیره» که بارها از مرکز سیمای لرستان وایران پخش شده است.

‍‍:: در حوزهی «موسیقی بزمی» چی؟

عمده‌ی کارهای من موسیقی بزمی است. اصلاً در آغاز با موسیقی بزمی متولد شدم. آغاز کارم با موسیقی بزمی کلید خورد. اولین کار موسیقی بزمی‌ام، «زرده خنه» بود که در آن روزگار مورد توجه قرار گرفت. آخرین کارم در این حوزه که البته هنوز هم قرار نیست آخرین کارم باشد، «بلبل دیوانه» است. بهترین آهنگی که در حوزه‌ی موسیقی بزمی دوست دارم «دلارام آرام افسرده جونم، سرگردون دوران دهر نایونم»

‍‍:: به نظر میرسد شما شاد نیستید! انگار دلت یک جایی بند است، دلهوله داری! نگرانی! چه بگویم خلاصه هماره غمگینی، چرا؟

وقتی به سادگی به باورهایت توهین بشود، به موسیقی‌ات، هویتت توهین بشود، ناراحت نمی شوید؟ موسیقی لری امروز غریب است! و این به تنهایی خود غم بزرگی است. این غم‌ها همه جمع می‌شوند و در موسیقی می نشینند. حالا این غم‌ها چطور می‌گذارند آهنگ‌ساز آهنگ شاد بسازد؟ شاعر شعر شاد بسراید!؟ اول انقلاب که به ایران حمله شد؛ من اگر ترانه‌ی رزمی نمی‌سرودم دق مرگ می‌شدم، فضا و زمانه است که صدا را می‌پروراند. فضا اگر شاد باشد روحت هم شاد و صدایت «کوک» می‌شود. من همیشه در زندگی با شادی مردم شاد و با غم آنان گریسته‌ام. برای بچه‌های حلبچه«قله بوره»را سرودم و آهنگ آن را ساختم و اجرا نمودم. از پایمال کنندگان حق و حقوق مردم در رنجم، از ریا و تزویر و دروغ بی‌زارم.

‍‍:: موسیقی محلی لری را در چه وضع و حالی میبینید؟ آیا موسیقی لری ظرفیت اقناع ذهن و ذوق جوان امروز لرستانی را دارد؟

اگر درست اجرا شود و تکرار نباشد؛ البته که دارد؛ اما امروز به علت سیاست‌های غلط صداو سیما، ذهن جوانان ما مأنوس موسیقی لری نیست. ازطرفی خوانندگان تکراری آهنگ‌های تکراری اجرا می‌کنند. یعنی آهنگ‌ها را کپی می‌کنند! به نوعی موسیقی لری وقار و سنگینی خود را از دست داده است. آلآن دستگاهی که بخواهد موسیقی را مطرح کند، درست به وظیفه‌ی خود عمل نمی‌کند. به نوعی موسیقی سنتی و مقامی لری را مطرح نمی‌کند. در صدا و سیما افراد نخبه و کارشناس حضور ندارندو نمی‌توانند کارهای اصیل و پرمایه را به جامعه مطرح نمایند. وقتی آهنگ‌ها تکراری است هرچه شعر هم تازه و خوب باشد باز در ذهن مخاطبان تکراری می‌نماید. رعایت نکردن حق و حقوق مادی و معنوی آهنگ‌سازان باعث شده که همه‌چیز به هم بریزد.

‍‍:: با چهرههای موسیقی لری چه میانهای دارید؟

رضا سقایی نامی مردمی بود و صدایی رسا و دلنشین داشت. شکارچی نوازنده‌ی خوب موسیقی سنتی است. علی‌پور نوازنده‌ی خوب موسیقی مقامی است. فریدون و علی‌حسن سپه‌وند هم از نوازندگان خوب موسیقی مقامی‌اند و…

‍‍:: از کارهای هنرمندان لر کدام یک را بیشتر میپسندید؟

رضا سقایی، محمد میرزاوند، اسکینی، مرحوم حشمت‌اله رشیدی و…

‍‍:: در مورد نسل جدید و عرصهی موسیقی لری چی؟

من واقعاً در جریان موسیقی جدید لری نبوده و پی‌گیر کارهای جدید نیستم.

‍‍:: در نظر نداریدکارجدیدی به بازار ذوق مندان ارایه نمایید؟

کار جدید زیاد دارم، ولی شرکتی که قبول کند سرمایه‌گذاری کند پیدا نمی‌شود. چون در این دیار، قانون «کپی رایت» رعایت نمی‌شود. کسی هم جرئت سرمایه‌گذاری ندارد. من هم انگیزه‌ای برای انتشار ندارم، مردم هم متأسفانه به این مسایل توجه نمی‌کنند، یعنی ارزش کار«کپی کار» را با « آفریننده‌ی کار» برابر می‌دانند!!

‍‍:: آقای نادری!  وقتی بعد از ۵۴ سال زندگی و حدود ۳۵ سال کار هنری، به پشت سر خود نگاه میکنید؛ چه چیز شما را میآزارد؟

غم عزیزان از دست رفته آزارم می دهد. چه جوانانی که در راه میهن فدا شدند و چه دوستان اهل هنر که دستشان از دنیا کوتاه شد! مثل زنده یاد میرزاده، سهیل ایوانی، شکراله سپه‌وند، شهریار فریوسفی، استاد پایور و… فکر می‌کنم عرصه‌ی موسیقی لری بدون این عزیزان دچار نوعی خلأ شده است.

‍‍:: و چه چیز، شما را خوشحال میکند؟

وقتی که ترانه‌ی «عشق آگرین» گوش می‌کنم.

« بُوِن وَ خَوَر یارانِ جانشینِ اتابک، دلیرون لرسون و عشایر لر و لک، چی زنجیر پولادینی پیوسته بُوِن اریک، نیلِن تفرقه بایژِن و جیا مون بِکَن تَک تَک، ای کاکه! ، ای کاکه! ، هم لر هم لک براکه! ، یه آگری بر پا که! ، شیرَل ای بن رها که! ، …….»

‍‍:: از موفقیت‌ها بگویید؟

کاست هایم جزء پرفروش ترین کاست های موسیقی لری بوده و هستند.

‍‍:: از میزان تحصیلات شما خبر نداریم؟

دیپلم ادبی

‍‍:: چرا ادامهی تحصیل ندادید؟

به دنبال موسیقی چنان مات و مبهوت شدم که همه‌چیز حتا درس خواندن را  فراموش کردم.

:: جغرافیای فرهنگ قوم لر کجاست؟

لرستان، ایلام، خوزستان، کرمانشاهان، همدان، چهارمحال و بختیاری، استان های شمالی، فارس، کرکوک، سلیمانیه، لورستان عراق، و… قوم لر و لک در سراسر ایران و عراق پراکنده‌اند.

‍‍:: آقای آقای نادری بگذار آخرین پرسش ما این باشد که قصد جمعآوری و انتشار «ترانه سروده»هایت را دارید؟ یا نه؟

اگر پشتوانه‌ی مالی و توان روحی، یار شود؛ در این فکر هستم. «


نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 8:10 توسط دلفانی| |

آبشار وارك

 

 

اين آبشار در غرب گردنه نوژيان ، بخش پاپي در جنوب شرقي خرم آباد قرار دارد ويكي از زيباترين آبشارهاي كشور است .

 

فاصله آن تا شهر خرم آباد حدود ۶۰ كيلومتر مي باشد؛سرچشمه آبشار يك صخره سنگي است و پس از طي حدود ۱۵ متر از صخره دوم فرو ريخته و آبشار دوم را به وجود مي آورد . این آبشار وارك در نزديكي آبشار نوژيان قرار دارد.

 

در فصل كم آبي ارتفاع قسمت اول ۷ متر با عرض حدود ۱۲ متر و قسمت دوم ۱۵/۵ متر با عرض ۵/۵۶ متر يكي از زيباترين منظره ها را در اين منطقه مي توان ديد .

 

 حداكثر ارتفاع آن به ۵۷ متر مي رسد و عرضي معادل ۵۰ متر را در بر مي گيرد؛ اطراف اين آبشار پوشيده  از درختان ،بلوط،گلابي،زالزالك و.... وجود دارد.

.

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 8:52 توسط دلفانی| |

گویش های قوم لر ازوبلاگ علی رضا کرمیhttp://5171350.blogfa.com/
دردوره اسلامی خرم آباد مرکز حکومت اتابکان لر است که جرجی زیدان در کتاب تاریخ تمدن  اسلامی از این حکومت یاد می کند سیطره این حکومت از الوند تا مرز های اتابکان فارس بوده

واز زبان های مردم این مناطق همواره به عنوان لری  یادشده است وشاید در میان مور خان ونویسندگان معاصر ایرج افشار سیستانی تنها کسی است که این مورد را انصافا در مورد مناطق لر نشین ایلام خوزستان و... تایید کرده که جهت بی غرض بودن اوبه خاطر لرنبودن به نوشته های او استناد می کنیم چرا که ممکن است استناد به آثار دیگران ونویسندگان لر تبار مغرضانه خوانده شود الا ازاین حرف زرین کوب در کتاب روزگاران نمی شود گذشت که بابک خرم دین محدوه پارس قبل از اسلام را پایگاه لر در مبارزه با اعراب نامیده است .

واما لری خرم ابادی که بیشتر بر گرفته از زبان طوایف زیر است - بالا گریوه ( دریکوند بهاروند پاپی جودکی)

سگوندوچگنی.که با اندکی تفاوت لری به گویش بالا گریوه در پل دختر واندیمشک نیز تکلم می شود

 

ودر کنار طوایف لر زبان بالا که لری خرم آبادی از زبان آنها و حضورشان در این شهر شکل گرفته

حضور مهاجران بروجردی ونهاوندی در خرم اباد در گویش مردم ومهاجران بی تاثیر نبوده است.

واززبان های پیرامونی ابتدا گویش مردم بروجرداست که نزدیک به گویش مردم خرم آباد بودذه

اما به فارسی نزدیک تراست وادای کلمات لری به گویش خرم ابادی برای مردم این دیار

سخت است ودردرود نیز همین گویش راداریم ولری بختیاری را که لری بختیاری از این شهر تا چهار محال و شرق خوزستان (مسجدسلیمان ایذه باغملک وشوشتر) ادامه دارد که پس ازآن لری بویراحمدی وممسنی ودشتتستان ودلوار را داریم

واما لک زبان ها که در سالهای اخیر شاید به خاطر بر خوردهای نادرستی که در کرمانشاه وخرم اباد با گویش آن ها می شود هم از کردها وهم از لرها ناراضی اند اما واقعیت آن است که محدوده زندگی ایلات لک همیشه قلمرو اتابکان لرستان بوده است  وکریم خان زند وباباطاهر وحتی نهضت حروفیه را قوم لر از این طوایف دارد به طور کامل در لرستان مردم شهرستان نور آباد لک زبان هستند ودر کوهدشت علاوه بر لک ها عبدولی ومردم رومشکان ومهاجران چگنی لر ی حرف می زنند همچنین بعضی طوایف شهرستان الشتر لری حرف می زنند ودر میان بیرانوندهاهم طایفه زیدعلی پیرولی وفراش لر زبان هستندودر شهرهای دره شهر وآبدانان هم طوایف لر ولک در کنارهم زندگی میکنند

حال آن که نقشه من درآوردی اوجالان این محدوده را در لر نشین های ایران کردستان بزرگ نامیده جفای بزرگی به ما است که بی پاسخ مانده  ودر فرهنگ کردی هزار لر گلی(گروهی) زملت کرد معنا شده است و........

لری خرم آبادی وگویش های پیرامونی بااندکی تغییر درنشریه بامداد لرستان هم چاپ شده است

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 9:12 توسط دلفانی| |

Design By : Night Melody